خرید بک لینک
کتاب راع: پدرم غول بزرگی بود که مرا روی شانه خود می نشاند تا از جوی ها و از سنگلاخها بگذرم مادرم الهه ی گریانی بود که زمین را نمی شناخت و خانه اش را دوست نداشت او را به معجزه هایی توی قابلمه های روحی می شناختم! و حیرت می کردم که چگونه اشیا و دانه های بی جان را در دیگ می انداخت و غذاهایی دیوانه کننده می پخت! خانه ی ما یک قلعه بود! پر از لشگر مورچه ها و بالگردهای سنجاقک و موشکهای ملخ گاهی به جمع هوانیروز و ارتش دریایی اش پروانه ها و زنبورها و چرخ ریسکها هم اضافه می شدند! و من در اقیانوسی به بزرگی یک حوض ناوگان چوبی دست سازم را می راندم که از یک تکه چوب و برگی سبز ساخته بودمش! به خدا نمی دانم چه شد! که کم کم آن غول بزرگ و آن الهه ی گریان در برابر چشمانم محو شدند! من بزرگ شده بودم و راز معجزه های مادر کشف شده بود و برای گذشتن از جویها و سنگلاخ ها نیازی به شانه های پدر نبود! من قلمروی فرمانروایی ام را ترک کردم! و گذاشتم اقیانوس آرام کودکی ام خشک شود و الهه ی گریان به آسمانها پرواز کند و غول بزرگ دندانهایش یکی یکی بیفتد! من دیگر نه قلعه ای دارم نه غول بزرگی نه الهه ای... حالا خودم یک غول بزرگم و الهه ی گریانی که از بهشت رانده شده ام تا در زمینی که نمی شناسم معجزه گر باشم و دربان قلعه ی کودکانی باشم که در قابلمه های تفلون نچسبم هر روز معجزه ای تازه می خواهند! #راشین_گوهرشاهی T.me/ketabera

برچسب: نویسنده: میلاد کریمی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 9:15

 
من در کنار تو ام
 
 و عشق تو را در بر خواهد فشرد
آمین!
 
 
راشین گوهرشاهی

برچسب: نویسنده: میلاد کریمی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 2:21

فرزندم به تو خواهم گفت؛ رازهای بسیاری را از بودن و نبودن از ماندن و نماندن فلسفه پرواز و خیمه گاهی که بشر در مرداب وهم می افکند تو سرای باقی را می شناسی از سرچشمه ای که آمده ایم و بدانجایی که می رویم پروردگار جهان تو را برکت دهد خدای تو خدای منست و غصه ی تو نیمی از قصه ی من استاد تو در وجود الهی توست نزدیک تر از رگ گردن به تو! بگذار بگویم درآن هنگام که مرا فرا می خوانی من نیز تو را می خوانم ولیکن وعده دیدار ما رستاخیز بشریت است روزی که پرده ها برچیده شود و بشر بداند که جز شعاعی الهی نیست نه اینجا که گذرگاهیست نه این سرای فانی که سراب رنج گرانیست که در آن کالبدها شهامت دیدار حقیقت را ندارند و جز اوهام، در خود نمی پرورند بگذار بگویم که نیستم مگر در تو زمانی که مرا فرا می خوانی و می پنداری که سخنانت را نشنیده ام؛ من فراروی تو ایستاده ام زمانی که با قهر و دل آزردگی از نادیدنم پریشانی استاد تو در جان توست شناور در سکوتی که باید آن را بیابی تاحکمت را از طریق انواری الهی و تشعشعاتی از جنس انوار مقدس عشق برجانت بتابد آنزمان که در سکوت تسلیم تقدسی الهی هستی.. پس از آن پیش برو زندگی کن گامهایت را بشمار و مادامی که گامهایت را می شماری محراب جانت را بنگر گر نظاره ای طلبی من در شکاف وهم هایت ایستاده ام روزنه ای میان خیالاتت که سرشار از سکوت و تسلیم محض است در برابر ربوبیت دوست ب

برچسب: نویسنده: میلاد کریمی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 2:21

صفحه بندی